تبلیغات
آشناس!؟! - مطالب خرداد 1390
من تماشای تو میکردم و غافل بودم . . . کز تماشای تو خلقی به تماشای منند !

تو بگو شروعو من میگویم بسم ا...

سه شنبه 31 خرداد 1390 12:20 قبل از ظهر

نویسنده : میم کاف

سکوت شکستم...

من زنده ام...

سکوت تا چند در این تن خاکی...

میگویند نا شکری نکن...

میخواهم قلم در مرکب بزنم و تن خود کاغذ کنم و بر رویش بنویسم که من انسانم...

جا مانده از زمینو زمان...

دشمن شاد شدم...

زمین خورده ای که با سکوت و بی سکوت زمین خورده بود...

از کجا بودم که اینچنین خود به زیر سکوت کشیده ام...

خسته ام از تمام زمینو زمان...

خود کشی حرام نیست...

من خود کشی میکنم با این چند خط...

بی نظر شده ام به قلب آرامم...

چه ساکت نشسته ای و حق خوردن ها را تماشا میکنی؟...

برخیز که وقت جنگ است...

خودم میکشم و همه چیز را به کناری میگذارم و همچون دونده ها نفس نفس زنان به آخر خط نگاه میکنم که آیا تمام شد؟...

افسارم به دست که بود که خودم ویران کردمو ریختم خون در دهان گرگانی که از تولگی تا بزرگی خون شاه رگ من خوردندو اکنون دندان برای گوشت تنم به هم میفشارند...

کوه هم چنین نمیماند اگر آنچه من میبینم را میدید...

خوشا به حال ساحلو دریا و ستاره و خورشیدو بارانو کویرو سکوت،که در داستان سخن میگویندو در عمل هر کدام یک کارو بس...

کارشان هم روز مرگیست...

تو بگو اکنون به کدامین امید دنیا نفس بکشم؟...

راست میگفت...

مگر دنیا چیز دیگری دارد که رو نکرده است...

به زیر کاسه ام زدند قبل از لب تر کردنم...

سیلی به صورتی زدند که خودم از دست سیلی گاهو بی گاه خودم برای نلغزیدن،هنوز سرخ خورشید بود...

نظر میپرسمو سد میشکنم...

کسی دید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...........

نه

اکنون گوشه ای میشینمو فقط نگاه به بیابان ساخته در خیالو واقعیتم میکنم و مینگرم که چگونه سالهاست در این بیابان نه برای ساختن،برای دویدن یافتن سراب عرق ریخته ام...

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآهههههههههههههههههههههههه

که سکوت حرام است

نفس حرام است

راست حرام است

خاموشی تنها برای شیران سیر است...

من که رود نیلم....

مرا خاموش میکنی دنیا؟؟؟؟؟!!!!!!!.....

هر گاه چرخش زمینو آسمان را تکان دادیو دستت به خورشیدو ماهو ابرو ماهی قرمز بیشتر از سه ماه مانده رسید،امید داشته باش که این بید به سازت رقصیده را رام خودت کرده ای برای همیشه...

دیگر ساز،ساز من استو فکر،فکرمن...

اشکو ستاره و عقلو دریا و موجو آغوشو سخن نازو نفس نفس دروغ دروغ است...

من که دانستمت دنیا...

چه سخت میچرخانی دنیا این سازو چنگت را که من گرگ باران دیده و هفت خوان گذشته،دیر شناختمت...

حنای بی رنگ...

دیگر نمیخوانمت تا همه بدانند که این جوان دل پیر درویش،احمق تر از آن است که همچون باقی انسان ها خود بفروشد به تو و به کم تو قناعت کنم...

تکه تکه ات میکنم شیطان اگر طرف دنیا را بگیری...

تنها کافیست در بین راه رفتن تا خانه ام ببینمتو بشناسمت و ...

دنیا میخواهی بزن،میخواهی نزن...

من مستی از سرم پریده و خوب میدانم که جام آخرت آب باران بود که تک فرشته آسمان خدا به دور از چشم تو و شیطان برایم آورد...

باز بازی این چرخ زمان بازیمان داد...

به تمام مقدساتت دنیا،آنچنان بازیت بدهم که تا تو هستی و من هستم،نقش من از لوح دل شیطانو انسان پاک نشود...

هر که نامم آورد بترسدو بگوید...

بس پچرخو بزن تارو بزن چنگ که این ناز آفریده خدا دست کسی بر شانه اش خورده که کوه ها را آب کرده و مرده ها زنده کرده و اشک چشم یتیمانی که یتیم کردی پاک کرده و نوازش سر دل زخم خورده های عالمی را کرده...

پس رو کن هرچه در دست داری تا بدانم من اشرف مخلوقاتم یا تو بزرگی...

از همین اکنون بنویس...................

تو بگو شروعو من میگویم بسم ا...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

رقص ماهو ستاره...

یکشنبه 29 خرداد 1390 01:34 قبل از ظهر

نویسنده : میم کاف

و کیست که رقص ماهو ستاره را بداند...

ما که دانستیم دهانمان گل گرفتند که کسی نداند،لذت شب بیداریو،چراغ خاموشو،بی سقفیو،جام شرابو خدا چیست...

بگذار همه بدانند که شب که میشود تازه برکه چشم باز میکند تا آسمان را ببیند...

من چشمش را دیده ام با ماه فرقی نمیکند،تنها پر اشک است...

مثل ستاره های دور دست دست نیافتنی چشمک زنان به آسمان،تا شاید ماه به خورشید بگوید بیشتر بتابد تا دست برکه به آسمان برسد و آب وضو برای بندگان منتظر...

ای کاش همه منتظر بودند...

باز من یک منتظرم...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

...

جمعه 27 خرداد 1390 02:39 قبل از ظهر

نویسنده : میم کاف

باز این بازی تکرار زمان بازیمان داد...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

همین...

سه شنبه 24 خرداد 1390 02:12 قبل از ظهر

نویسنده : میم کاف

چند زمانیست...

نمیدانم نوشتن از من خسته شد یا من از او...

کداممان از باران آرام...

و یاس سفید همراه عطر محمد...

هرچه بود ،میخواهم بگویم تمام شد و این شروع دوباره را با چند کلام ماندگار کنم...

نمیگویم ببار ای باران

چون آنقدر باریدی وندیدمت،میترسم باز بیایی و من که نه،تما دلم نباشدو باز رو سیاه به می خانه بروم و نگاه سنگین دوستان تحمل کنم که میدانند باران خیسو مستم نکرد...

باران سخنم با تو در کلام نیست...

تنها میخواهم بباری که بدانند که این باران است که نامش را عشق نهاده ام...

چرا دیگران فکر میکنند توجهم به غیر بارانو سیب است؟

نمیدانم....

اما بدان رفیق شفیق تنهایی که گاه گاهی این چند قلمو جوهر سیاه را از روی عادت میخوانی...

کاش به جای خط،کلام میخواندم برایت که سخت دلم لبریز نگاه مستانه نامردمان اشتباه مست شده و هیچ کدامشان با نی آرامم رام نوای شیرین نی نشدنند که تا شهر خراب دل ببرمشان شاید سنگ خرابه دلم به سر بزنند که چه سخت دلیست که با دلش قماری کرد که هر که شنید گفت مجنون است...

آری مجنونم و مست کسی که:

.

.

.

.

.

.

.

خوش به حالش کینقدر آزاد بود...چشمهایش مست مادر زاد بود...

همین...

میم کاف...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 خرداد 1390 02:39 قبل از ظهر

شهریارا.................

پنجشنبه 19 خرداد 1390 11:23 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف

 

دلم شکستی و جانم هنوز چشم به راهت
شبی سیاهم و در آرزوی طلعت ماهت

در انتظار تو چشمم سپید گشت و غمی نیست
اگر قبول تو افتد فدای چشم سیاهت

زگرد راه برون آ که پیر دست به دیوار
به اشک و آه یتیمان دویده بر سر راهت

بیا که این رمد چشم عاشقان تو ای شاه
نمی رمد مگر از توتیای گرد سپاهت

بیا که جز تو سزوار این کلاه و کمر نیست
تویی که سود کمربند کهکشان به کلاهت

جمال چون تو به چشم و نگاه پاک توان دید
به روی چون منی الحق دریغ چشم و نگاهت

برو به کنج خراباتت ای ندیم گدایان
تو بختت آن نه که راهی بود به خلوت شاهت

در انتظار تو می میرم و در این دم آخر
دلم خوش است که دیدم به خواب گاه به گاهت

اگر به باغ تو گل بر دمید و من به دل خاک
اجازتی که سری بر کنم به جای گیاهت

تنور سینه ما را ای آسمان به حذر باش
که روی ماه سیه می کند به دوده آهت

کنون که می دمد از مغرب آفتاب نیابت
چه کوههای سلاطین که می شود پر کاهت

تویی که پشت و پناه جهادیان خدایی
که سرجهاد تویی و خداست پشت و پناهت

خدا وبال جوانی نهد به گردن پیری
تو شهریار خمیدی به زیر بار گناهت

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

آرزوی مرگ...

سه شنبه 10 خرداد 1390 06:44 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف

گذرت از کنارم به نسیمی میماند،که دست نوازشش در زلفم چنان میگذرد که آرزوی مرگ میکنم...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 10 خرداد 1390 07:10 بعد از ظهر