تبلیغات
آشناس!؟! - مطالب اسفند 1389
من تماشای تو میکردم و غافل بودم . . . کز تماشای تو خلقی به تماشای منند !

عید همه مبارک...

یکشنبه 29 اسفند 1389 04:42 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف

عید تنها بهانه است برای نگاه به گذشته...

کمی به گذشته بنگر که اکنون وقت بیشتر شدن است...

عید همه مبارک... 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

...

چهارشنبه 25 اسفند 1389 12:09 قبل از ظهر

نویسنده : میم کاف



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 25 اسفند 1389 12:13 قبل از ظهر

آن مرد در باران آمد...

سه شنبه 24 اسفند 1389 11:48 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 اسفند 1389 11:53 بعد از ظهر

قسم به تک تک قطرات باران...

سه شنبه 24 اسفند 1389 05:59 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف

صدای قلب باران است که نامم را چنین میخواند...

آمده ام ببویمت...

صدایم میکند...

آهسته و آرام به سراغش میروم...

منم و بارانم...

کجا باریده که من بی یار مانده ام...

باران ببارد و من دست در زلف باران نکشم؟...

کجا و که دیده که شرابم باران نبوده و باران آمده و من زیر باران مستانه با خدا سخن نگفته باشم...

قسم به تک تک قطرات باران که زیر چتر رفتنم حرام،خواندن باران و نرفتنم حرام...

منو باران سالهاست که با هم همنشین تنهاییم...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

...

سه شنبه 17 اسفند 1389 01:16 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف
شاید غزلی باشد،تک مونس تنهایی...


دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

باز عاشقی کردی ای دل؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه 11 اسفند 1389 04:00 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف

چه بگویم که مهربان دلم،تکه تکه گرگان آدم نما شد...

برایت از کجایش بگویم که این نازنین نفس آرامم،از بد روزگار،به سخت کوهی خورد،کنارش نگذاشت،بالایش رفت تا نام مرد و مردانگی باقی بماند...

بالای کوه که رسید،هیچ ندید جز جنگل دنیا که در بازار خراب خریدو فروش دل،دلش تکه تکه از ناز نگاه گرگان آدم نما بود...

سکوت کردم و گذشتم که این دل از دیر باز زخم خورده،باز آنچنان زخم خورد که تاب ماندن نداشت و صحبت رفتن با عقل کرد...

عقل سکوت کردو شرم از زخم عمیقی که باز بر دل زارم نشست...

سکوتت مشکن که آبروی مردو مردانگی در سکوتت است ای دل زخم خورده...

باز آرام آرام سکوت کن و قدم زنان به انتهای کوچه خالی باران پاییز بورو و باز گرد که هنوز نیامده  آن کسی که قدر عشقت را بداند...

سکوتو سکوتو سکوت...

آرامو آرامو آرام...

آرام آرام...

اکنون که آرام شدی...

باز در این صندوقچه کهنه سال نو ببند که این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است...

آری شناختمت...

خوبتر از خدا شناختمت...

به خاطر خدا شناختمت...

سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن 

بس کن این شب ناله ها را  ازچه  خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پنیان بنهادی و باب کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطرو بو بسیار بود

آن گلی که از جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ موشی گشتی و از قله پائین آمدی

با همه خردی ز تو آرامش و شادی ربود

آنچه پائینت کشید از قله ها نفس تو بود

در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باده نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جو ی

روز و شب با یار یک دل می نشستی روبه روی

حالیا بی هایو هوی آن سرافرازی چه شد  

   یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

  هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

   اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیره گیست

 

گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سر کشی

  بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز                          

نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 اسفند 1389 12:42 قبل از ظهر

و باز...

سه شنبه 3 اسفند 1389 10:13 قبل از ظهر

نویسنده : میم کاف

اکنون است که سالها حسرتش را خواهم خورد....

یار در کنارم و بی خبر از دل مجنونم و صورت آرامم و دل ویرانم.....

کاش هیچ کس نبود تا آرام آرام دستم به صورتش میرساندم تا دلی سیر نوازشش کنم.....

دلم آرام بگیر که این روز،روز نوازش نیست.

روز نگریستن است...

آرام بگیر و تنها بنگر که دل ویرانت آباد شود.....

شاید دلش خواست و گذر کرد از کنارت و نگاهی به ویران کده دلت و آبادش کرد.......

آرام باشو نگاه کن و سکوت کن و دل به دریا بسپار که این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است.....

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -

....................................................

دوشنبه 2 اسفند 1389 09:04 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف
و باز منو تاریکیو شبو سکوت کویرو ماهو.......
نمیدانم که تا دنیا دنیاست قسمتم تنهاییست؟
نمیدانم سرم به کدام سنگ ساحل بزنم که زبانم بفهمند...
اکنون که اسرار دل در میان کلمات جان بازگو میکنم تا بداند،نمیدانم که میداند یا نه..........
که دوستش دارم؟
باز آرامم نیست.
جان من دوباره باران آمد.
سر باران باریدنو گریه و اشکو آهو ناله و تنهایی،و دوست داشتن باران را نمیدانم.
فقط همین بس که دوستش دارم.
ببار ای باران که باز دلم سخت تر از قبل هوای گریستن دارد و یاری تو.
کاش کسی نداند که آسمان سالهاست که به یاد من میگرید...
باران مبادا این راز گل آلود را با کسی در میان بگذاری............
همین که میدانند با تو اسراری دارم،و با دریا و ماهو خورشیدو ستارگانو موج،برایم کافیست..................
کویر را فراموش کردم بگویم،شاید چون دلم اکنون سخت هوای کویر دارد.........
بی پرده بگویمت که این تن خاکی تابو توان هر جه را دارد جز آوردن نام تو...
پس نامت را با نازو افتخار در میان کلمات معصوم از دل برخاسته همچون ستاره های آبیه دریای آرام سبز،چون بید مجنونو گل ناز رز سرخ،آنچنان میبرم که کسی نداند نامت روح باران است...





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -