من تماشای تو میکردم و غافل بودم . . . کز تماشای تو خلقی به تماشای منند !

بی خیال...

پنجشنبه 23 تیر 1390 01:20 قبل از ظهر

نویسنده : میم کاف

خسته نشدم از نوشتنو نشنیدن...

گفتند کمی...

گفتند هنوز سخت نشده ای و با اولین باران نم نم میشکنی...

آنها باید قضاوت کنند؟؟؟...

این تویی که قضاوت میکنی که بزرگترین قاضی تویی...

چه میدانند از من کسانی که هنوز  خودشان را نشناخته اند...

سکوتم را بر ندانستن میگذارند،کسی نیست بگوید چرا سکوت میکنی...

سکوت نمیکنم،آنقدر دیده ام و میبینم زبانم بند آمده...

بگذار باز همه فکر کنند که نمیدانم و ....

بگذریم از این تصویر نیمه کشیده شده...

...

اکنون احساس سکوت میکنم،شعبانش نزدیک است و هنوز جبران گذشته نکرده ام،اگر بیاید چه بگویم برایش از این کوتاهی عمرو نفس که هر چه کرد،این تن خاکی کردو این روح خدایی جواب گو گشتو نالان از به زنجیرکشیده شدن...

زنجیرش بد زنجیریست که سخت تر از آدمیان به زمین بسته مرا...

ساقی کجاست که آنقدر از دستو نگاه پاکش گفتند،احساس مستی میکنم...

مست مست یک نام که در گوشه برکه تنهایی خیال،با آخرین ستاره آسمانم،دست به قلمم میکند تا بنویسم...

.................................بی خیال...................




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic