من تماشای تو میکردم و غافل بودم . . . کز تماشای تو خلقی به تماشای منند !

همین...

سه شنبه 24 خرداد 1390 02:12 قبل از ظهر

نویسنده : میم کاف

چند زمانیست...

نمیدانم نوشتن از من خسته شد یا من از او...

کداممان از باران آرام...

و یاس سفید همراه عطر محمد...

هرچه بود ،میخواهم بگویم تمام شد و این شروع دوباره را با چند کلام ماندگار کنم...

نمیگویم ببار ای باران

چون آنقدر باریدی وندیدمت،میترسم باز بیایی و من که نه،تما دلم نباشدو باز رو سیاه به می خانه بروم و نگاه سنگین دوستان تحمل کنم که میدانند باران خیسو مستم نکرد...

باران سخنم با تو در کلام نیست...

تنها میخواهم بباری که بدانند که این باران است که نامش را عشق نهاده ام...

چرا دیگران فکر میکنند توجهم به غیر بارانو سیب است؟

نمیدانم....

اما بدان رفیق شفیق تنهایی که گاه گاهی این چند قلمو جوهر سیاه را از روی عادت میخوانی...

کاش به جای خط،کلام میخواندم برایت که سخت دلم لبریز نگاه مستانه نامردمان اشتباه مست شده و هیچ کدامشان با نی آرامم رام نوای شیرین نی نشدنند که تا شهر خراب دل ببرمشان شاید سنگ خرابه دلم به سر بزنند که چه سخت دلیست که با دلش قماری کرد که هر که شنید گفت مجنون است...

آری مجنونم و مست کسی که:

.

.

.

.

.

.

.

خوش به حالش کینقدر آزاد بود...چشمهایش مست مادر زاد بود...

همین...

میم کاف...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 24 خرداد 1390 02:39 قبل از ظهر



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات