تبلیغات
آشناس!؟! - باز عاشقی کردی ای دل؟؟؟؟؟؟؟
من تماشای تو میکردم و غافل بودم . . . کز تماشای تو خلقی به تماشای منند !

باز عاشقی کردی ای دل؟؟؟؟؟؟؟

چهارشنبه 11 اسفند 1389 04:00 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف

چه بگویم که مهربان دلم،تکه تکه گرگان آدم نما شد...

برایت از کجایش بگویم که این نازنین نفس آرامم،از بد روزگار،به سخت کوهی خورد،کنارش نگذاشت،بالایش رفت تا نام مرد و مردانگی باقی بماند...

بالای کوه که رسید،هیچ ندید جز جنگل دنیا که در بازار خراب خریدو فروش دل،دلش تکه تکه از ناز نگاه گرگان آدم نما بود...

سکوت کردم و گذشتم که این دل از دیر باز زخم خورده،باز آنچنان زخم خورد که تاب ماندن نداشت و صحبت رفتن با عقل کرد...

عقل سکوت کردو شرم از زخم عمیقی که باز بر دل زارم نشست...

سکوتت مشکن که آبروی مردو مردانگی در سکوتت است ای دل زخم خورده...

باز آرام آرام سکوت کن و قدم زنان به انتهای کوچه خالی باران پاییز بورو و باز گرد که هنوز نیامده  آن کسی که قدر عشقت را بداند...

سکوتو سکوتو سکوت...

آرامو آرامو آرام...

آرام آرام...

اکنون که آرام شدی...

باز در این صندوقچه کهنه سال نو ببند که این ساز شکسته اش خوش آهنگ تر است...

آری شناختمت...

خوبتر از خدا شناختمت...

به خاطر خدا شناختمت...

سینه میسوزانی ای دل چو می آغازی سخن 

بس کن این شب ناله ها را  ازچه  خواهی رنج من

جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو

هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او

هرزگی کردی سزای هرزگی رسوایی است

حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است

از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی

سینه رنجور من در التهاب انداختی

در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی

پنیان بنهادی و باب کتان برداشتی

ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست

او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست

وصف گل رویان شنیدی پا ز سر نشناختی

عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی

در پس و پیشت گل خوش عطرو بو بسیار بود

آن گلی که از جور تو پژمرده می شد یار بود

همچو شاهین بر ستیغ قله ها پر می زدی

مسخ موشی گشتی و از قله پائین آمدی

با همه خردی ز تو آرامش و شادی ربود

آنچه پائینت کشید از قله ها نفس تو بود

در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ

رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ

هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست

هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست

یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی

در میان باده نوشان اعتباری داشتی

از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جو ی

روز و شب با یار یک دل می نشستی روبه روی

حالیا بی هایو هوی آن سرافرازی چه شد  

   یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد

این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست

  هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست

آبروی هر کسی در آبروی یار اوست

   اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست

گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست

پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیره گیست

 

گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سر کشی

  بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی

شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز                          

نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز

 

 




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 اسفند 1389 12:42 قبل از ظهر