من تماشای تو میکردم و غافل بودم . . . کز تماشای تو خلقی به تماشای منند !

....................................................

دوشنبه 2 اسفند 1389 10:04 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف
و باز منو تاریکیو شبو سکوت کویرو ماهو.......
نمیدانم که تا دنیا دنیاست قسمتم تنهاییست؟
نمیدانم سرم به کدام سنگ ساحل بزنم که زبانم بفهمند...
اکنون که اسرار دل در میان کلمات جان بازگو میکنم تا بداند،نمیدانم که میداند یا نه..........
که دوستش دارم؟
باز آرامم نیست.
جان من دوباره باران آمد.
سر باران باریدنو گریه و اشکو آهو ناله و تنهایی،و دوست داشتن باران را نمیدانم.
فقط همین بس که دوستش دارم.
ببار ای باران که باز دلم سخت تر از قبل هوای گریستن دارد و یاری تو.
کاش کسی نداند که آسمان سالهاست که به یاد من میگرید...
باران مبادا این راز گل آلود را با کسی در میان بگذاری............
همین که میدانند با تو اسراری دارم،و با دریا و ماهو خورشیدو ستارگانو موج،برایم کافیست..................
کویر را فراموش کردم بگویم،شاید چون دلم اکنون سخت هوای کویر دارد.........
بی پرده بگویمت که این تن خاکی تابو توان هر جه را دارد جز آوردن نام تو...
پس نامت را با نازو افتخار در میان کلمات معصوم از دل برخاسته همچون ستاره های آبیه دریای آرام سبز،چون بید مجنونو گل ناز رز سرخ،آنچنان میبرم که کسی نداند نامت روح باران است...





دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -



شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic