تبلیغات
آشناس!؟! - ...
من تماشای تو میکردم و غافل بودم . . . کز تماشای تو خلقی به تماشای منند !

...

پنجشنبه 2 اردیبهشت 1389 08:55 بعد از ظهر

نویسنده : میم کاف

و باز داستان من و باران.

بارانی که با آمدنش من دیگر آرام نیستم.

سلام باران.نمیدانم چرا آمدنت با سر مستی من یکیست.اما میدانم چون که تو بیایی دیگر ماندن در زیر چتر خانه ها حرام است.

کاش همه میدانستند که چه زیبایی و چه برکتی داری و همچون من ،حتی یک باران را تنها نمی گذاشتند...

کسی نمیداند که یک بار هم زیر چتر باران نرفته ام...

زیبایی و می باری و می بری و می میرد این روح پر لکه من و همچنان در حسرت دیدار صاحب این باران،که برای اوست که میبارد،لحظه شماری میکنم...

و من همچنان منتظرم...




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -